اقلا اگه نتونستیم جهان رو به راه راست هدایت کنیم..اگه نتونستیم دنیا رو عوض کنیم. اقلا کشورمون رو تونستیم...از بچگی یادمه تلویزیون بال بال میزد برای حضور پرشور همیشه در صحنه ی ما!نمی دونم چطوری من لو رفته بودم که همیشه در صحنه بودم اونم چه صحنه هایی....تمام مدت راهپیمایی دنبال ستون مدرسه دخترانه راه می رفتیم ..اونوقتا با ۵ هزار تومن خیلی چیزا می شد خرید اما قطعا دو تا سیم کارت نمی شد خرید تازه اخر ماه یه بنز اس ۳۰۰ هم میدن روش...خلاصه ما همیشه با این نداری هل من ناصر ینصرنی تلویزیون جوب میدادیم...
اما خدا رو شکر که دنیا عوض شده...یعنی دیگه اینا می ترسن از اینکه مردم رو بیارن تو خیابون..رنگ سبز رو هم که جمعیت علوین نتونست مصادره کنه که...فکر کنم روزی برسه که ۱۳ ابان و ۲۲ بهمن رو حکومت نظامی اعلام کنن
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:10  توسط مهندس هویج
|
برای من ادعا نکن
.
یعنی الکی برای من منم منم نکن. حالم ازت بهم میخوره.
.
.
حداقل برای من نه.
تو همونی هستی که وقتی تب می کردی نه قرص و امپول و شربت هیچکدوم جوابگوی تو نبود جز یه چیز اونم شیاف بود
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 15:59  توسط مهندس هویج
|
اینقدر ادم نیازمند زیاد شده که نم یدونم کی گداست و گی متظاهر. دیروز داشتم ساندویچ م یخوردم که یکی از این حرفه ای ها اومد.چیزی بهش کمک نکردم اما تا اخر ساندویچم به دلم نچسبید.هی پیش خودم می گفتم اگه واقعا محتاج بوده باشه و گرسنه بوده و من بهش بی اعتنایی کردم چی؟
کاش می شد یا همیشه اینوری باشم و یا اونوری. دست و پا زدن و نوسان بین این دو طرف حس بدی داره.حاله بدی داره.
دیشب یکی که اصلا منو از نزدیک ندیده بود منو شناخت. اونم از کجا؟از جشن فارغ التحصیلی مون. روزگار دانشجویی این مهندس هویج برو بیایی داشت. مسئولیت های مختلف. دوستان زیاد. روابط دوستانه با اساتید و ....توی اون جشن هم من مجری بودم. حاضر جوابی و تیکه هایی که انداخته بودم گویا تو ذهن این اقا خوب مونده بود. دیشب که یه لحظه همدیگه رو دیدیم و منو شناخت کلی ذوق کرده بود(خیلی نامردی اگه فکر نکنی بخاطر دیدن من ذوق زده شده بود) خلاصه نشستیم و از اساتید و بخش و بچه های اون روزگار گفتم که یکی دوتاشون رو می شناخت.یادش بخیر.این روزها زیاد می گم یادش بخیر. فکر می کنم دلیلشم فقط اینه که لذتی از زندگی نمی برم.شای بزرگترین حسرتم دوستان زمان دانشجویی ام هستن. دوستایی که الان همه گرفتار خونه و زندگی و درس و کارن. اون روزا قرار بود ۸/۸/۸۸ همه جمع بشیم و یادی از هم بکنیم. من و دوستم امین قرار بود پایه این کار بشیم. اما خوب اینم از بازیه روزگاره. شایدم از غفلت ما.ادم های زیادی اومدن توی زندگیم و رفتن. درصد زیادیشون دوست های خوبی شدیم و در خقشون همیشه سعی کردم خوبی کنم. درصد ی هم نامرد و سگ صفت از کار در اومدن. برای اونام ارزوی موفقت می کنم.الان دیگه همه به زندگی خودشون فکر می کنن و حق هم دارن. توی روزگاری که باید با سرعت نور بدویی دنباله نون اینجوری هم می شه.
همیشه از فیلم های هندی شدیدا بدم میومده و هنوزم همینطوره. اما امروز اتفاقی تیکه هایی از یه فیلم رو دیدم. یه جمله خیلی جالب توی دیالوگ هاشون بود. البته نمی دونم چقدر امانتداری توش مراعات شده بود اما مفهوم حمله این بود " وجدان بالاتر از عشقه" این رو بازیگری گفت که مجبور شد بین عشقش و وجدانش وجدانش رو انتخاب کنه.خیلی به این موضوع فکر کردم. با اینکه خودم دوست دارم اینجوری باشم اما خیلی وقت ها فکر نمی کنم از عهده اش بربیام.
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 18:3  توسط مهندس هویج
|
دقیقا سه روز پیش به خودم غره شده بودم که دارم چه چیزهای توپی رو به دست میارم علاوه بر اونی که خودم داشتم.
.
امروز اما اونا رو بدست نیاوردم که هیچ همونی هم که داشتم از دستش دادم.جوری که اصلا فکرشم نمی کردم.
کاره خداست.کاش دیگه فراموشش نکنم هیچ وقت
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 4:57  توسط مهندس هویج
|
سلام
فرصتی دست داد تا چند روز قبل که برای ماوریت کاری داشتم می رفتم مرکز مجدد سوار اتوبوس شدم.خاطرات خیلی زیادی از اتوبوس ها دارم. دو ترم اول که ماشین نداشتم هر هفته می رفتم دانشگاه و اخر هفته بر می گشتم.تازه خیلی از اوقات هم با اتوبوس های ۳۰۲ می رفتیم.هنوز خیلی ولو و اسکانیا همه گیر نشده بود.
این سفر باعث شد که مجددا خاطرات اون روز ها یادم بیاد. بیشترین چیزی که از اون اتوبوس سواری ها یادم میاد حضور پرشمار دخترکان جوان بود.زمانی که فکر می کردم چون مثلا دارم مهندس می شم همه ی عالم و ادم باید متوجه من باشن. بارها شد که با ورود به اتوبوس عاشق شدم و با خروج از اتوبوس بدون اینکه کاری کرده باشم دچار یاس فلسفی می شدم. مواردی هم که دخترکان جوان حواسشون به من بود من اینقد دست و پامو گم می کرم که نمی تونستم نه بهشون شماره بدم و نه ادرس و نه هیچ چیز...فقط نگاه و لبخند بود که رد و بدل می شد.روزگاری که حتی از نحوه نشستن دخترکان جوان هم طپش قلب می گرفتم و قلبم میومد توی دهنم چه لحظه های قشنگی بود.بعضی وقتها کتاب هامو می گرفتم روی دستم تا مثلا ملت متوجه بشن بابا من مهندسم!. یادمه ترم اول برای درس ریاضی یک کتابی از یکی از اساتید دانشگاهمعرفی کرده بودن که کلا زبان انگلیسی نوشته بود چون مدت ها خارج از کشور تدریس می کرده.این کتاب خیلی هم خوش رنگ بود. مشکی براق و تیره. و بزرگ با فونت سفید نوشته کلکولس(بلاگفا چرا انگلیسی تایپ نمی کنه ایا؟) .یادش بخیر.
این بار که میرفتم هم اتوبوس خالی بود. الان دیگه اکثر مردم ماشین شخصی دارن. قطار هم که هست. ماشین های بین راهی هم با سرعت زیاد کار می کنن بنابراین دیگه واسه سوار شدن به اتوبوس دعوا نمی شه.اتوبوس خلوت بود. رفتم ته اتوبوس که بتونم با خیال راحت یه صندلی دو نفره رو بگیرم و بخوابم.دخترکی از این دخترکان تازه دانشجو شده اومد و نشست جلوم سمت چپ. دقیقا همون حس و حالی رو داشت که من روزای اول دانشگاه داشتم.اینقد وول خورد تا من تصمیم گرفتم برم توی نخش.یه حساب سرانگشتی که کردم دیدم این دخترک مثلا وقتی که من کلاس سوم دبستان بودم تازه متولد شده و ببین چه به خودش رسیده. لاک ناخن زده بود عین نقاشی های پیکاسو.مانتوی شطرنجی تنگ و شلوار چسبون و کفشی که قشنگ بشه ناخن های رنگ شده ی پاش رو دید.صورت ارایش کرده و لبهایی با روژی به رنگ نمی دونم چی. موقعی که یه دونه پفک می خورد جوری دستش رو می گذاشت لای لبهاش و می کشید بیرون که من موندم این واقعا خیلی حرفه ایه.تمام مدت داشت جلب توجه میکرد و غافل از اینکه مهندس هویج خیلی وقته که دیگه برای اینجور چیزا انرژی ای نداره.
همکارم زنگ زده بود برای کار فردا که نیستم تو اداره هماهنگ باشم . از توی این گفت و گو فهمید که من مهندس فلان جا هستم.شروع کرد سر صحبت رو باز کرد که بله من رشته ام مدیریته. من درسم خیلی خوبه. فقط ریاضی رو متوجه نمی شم و .... و دست اخر گفت می شه شما واسم کلاس خصوصی بذارین؟می شه شمارتون بدین من باهاتون هماهنگ کنم؟خوب منه هویجم همونطوری که از یه هویج توقع میره گفتم نه.دختره دیگه ساکت شد و تا اخر سفر اروم شد. یکی دوبار هم که چشک تو چشم شدیم حسابی واسم اخم کرد. خیلی خنده ام گرفته بود. فارغ از جنسیت دقیقا همون کاری رو میکرد که من هم روزگاری انجام میدادم.
گذر عمر این روزها داره خودشو نشون میده. بالاخره امروز صبح توی اینه اولین تار موی سفید سرم رو دیدم. یعنی شیب منحنی عمر من از نقطه ماکزیمم خودش رد شد و من دارم پیر می شم.هم جسمی هم روحی.نمیدونم اگه روزی که اخرین تار موی سیاه توی سرم هم بیفته این روز رو یادم خواهد اومد؟ایا بازهم افسوس خواهم خورد؟ای کاش که اینجوری نباشه.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:34  توسط مهندس هویج
|
سلام
بشر همیشه در شرایط و سختی و نیازمندی که قرار گرفت باعث شد که بتونه یه چیزی اختراع کنه. خیلی از مخترعین ای کیوی چندان زیادی نداشتند ولی چون در حجم وسیع(مثلا یه کامیون هویج) فکر کردن یه چزایی رو کشف کردند.حالا من الان اسمشون یادم نیست شما ها هم گیر ندین تو این موقعیت مهم.اینا رو گفتم تا بعدا کسی مدعی نشه که اقا این اقای مهندس هویج اصولا در حدی نیست که بخواد از این کشف ها بکنه. یا یکی پیدا نشه که مثل قضیه اتاق امن بخواد با ابروی من بازی کنه و بره از یه شخص شخیص مملکتی شکایت کنه و وقت گرانبهاش رو اونجا تلف کنه. وقتی که می شه صرف خدمت رسانی به هویج های نیازمند یاری در سرایر دنیا خصوصا حیاط خلوت امریکا بشه. پس حله؟بریم سراغ کشف؟
بنده حقیر توی یک عملیات اورژانسی گیر کرده بودم. یعنی باید سریع می رسیدم به اداره تا بتونم برم عملیات اورژانسی رو گلاب به روتون انجام بدم. توی مسیر که داشتیم میرفتیم رسیدیم به یک عدد پراید مشنگ! وسط بلوار به اون بزرگی اومده تو لاین سه و داره با ۲۵ کیلومتر در ساعت برای رضای خدا مورچه های روی اسفالت رو می شماره. هر چی هم بوق می زنیم اعتنا نمی کنه. خصوصا حالا که این همه موسسه اموزش رانندگی اومده و گواهینامه گرفتن اینقده مفت شده خوب معلومه که اینجوری می شه.با تمام فشار اسمزی که در اندام تحتانی بود چشمام رو خوب گرد کردم و دیدم که بعله...همونی شد که حدس میزدم. یک عدد سرکار خانم محترمه نشسته پشت فرمون و دستاش رو هم دقیقا به حالت ساعت ده و ده دقیقه گرفته محکم روی فرمون.جوری که فکر کنم اگه یه زمانی مثلا جایی از بدنش بخاره حاضره بمیره ولی حالت دستاش عوض نشه.یعنی یک دقیقه هم تخفیف نمی ده(البته این حرف دلیلی برای توجیه حرکت بعضی از اقایون که در سرعت ۱۸۰ کیلومتر دست راستشون داره اندام زیر شکمی رو می خارونه نیست. تازه بعضیا اینقد دست فرمون درست! هستند که نگاهشون هم دستشون رو همراهی می کنه)بگذریم.اون مقدمه ای که گفتم اینجا بدرد میخوره. یعنی اصولا هویج کار بیخود نمیکنه . بخاطره همینه هیچوقت بهش میدون ندادن تو این مملکت.چون سیستم رو به هم میریزه.خلاصه اینکه توی اون لحظات فشار اسمزی شدید و فشار روحی و روانی عدم شناخت جد و اباد اونی که اولین بار باعث شد خانم ها هم گواهینامه بگیرن همگی دست به دست هم داد تا مهندس هویج به طرحی بزرگ با فواید چندگانه رهنمون بشه.
و اما خود طرح.
مهندس هویج پیشنهاد می کنه که تمام خیابونها تبدیل بشه به بلوار.سمت راست باشه مال اقایون و سمت چپ مال خانم ها. سمت راست پلیسش بشه اقا و سمت چپ خانم.سمت راست مردم ماشین هاشون رو پارک کنن و سمت چپ ماشین هایی که قراره اوراق بشن پارک بشن.سمت راست افزایش سرعت رو محدود کنن و سمت چپ کاهش سرعت.سمت راست رو با خطوط ممتد و منقطع خط کشی کنن سمت چپ رو نمیخواد اگه هم خواستن خط کشی کنن باید به صورت مارپیچ و گل و بوته ای باشه. سمت راست تابلوهای راهنمایی و رانندگی نصب بشه و سمت چپ تابلوهایی مبنی بر تفاوت ترمز و گازو دستی یا مثلا توضیح در مورد اینکه نیازی به شمردن از یک تا صد قبل از تصادف نیست.سمت راست مردم برن برسن به زندگیشون و سمت چپی ها برسن به به کشف کارهایی که تا حالا به عقل هیچ راننده ای نرسیده.خلاصه اینجوری باعث می شه که ادم وقتی رسید به در موال و دید در بسته است با لگد نکوبه به در و فحش بده و وقتی در باز شد ببینه رئیس استثنا ٌ امروز اومده از موال کارمندا استفاده کنه و اضافه کار یک ماهش همینجوری به باد فنا بره.
البته طرح مزایای زیادی داره. مثلا وقتی کسی راننده ای رو می خوان جریمه اش کنن مجبورش می کنن بره سمت چپ و این باعث می شه که امار خلاف بیاد پایین. وقتی پلیس رو میخوان به یه بهونه ای از کار بر کنار کنن می گن برو در عرض ۲۴ ساعت مثلا یه بلوار ۸۰ متری رو ترافیکش رو باز کن که چون نمی تونه اونوقت به راحتی طرف رو از کار برکنار می کنن.یا مثلا زمانی که کشور نیاز به یک طرح شصت فوریتی داره خوب یه دانشمند رو در استانه فشار اسمزی قرار میدن و میان میذارنش سمت چپ بلوار. اینجوری تازه نخبه ها هم زودتر شناسایی میشن و نیازی به سازمان عریض و طویل "بنیاد ملی نخبگان " نیست.از لحاظ اقتصادی هم خوبه. و همینطور مبلمان شهری. اونجوری شما همه صافکاریهاو مراکز بیمه و .... رو تاسیس می کنی سمت چپ و بقیه اصناف رو می فرستی سمت راست.
پ.ن : کشفیات شما رو اینجا ثبت و ضبط خواهد نمود مهندس هویج در صورتیکه در شرایط اورژانسی بوده باشه.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 19:5  توسط مهندس هویج
|
سلام
قدیم ها با بعضی از کارتون ها خیلی حال می کردم. سال های ۷۰-۷۲ بود فکر کنم. شایدم اینورتر. تازه تلویزیون سیاه سفید قدیمی مون رو عوض کرده بودیم. دلخوشی های معدودی داشتیم. اونموقع ها حتی پیام های بازرگانی رو نگاه می کردم به عشق انیمیشن هایی که بین شون پخش می کرد. با خودم سعی می کردم بفهمم مثلا هر چند تا اگهی که میده یه انیمیشن پخش می کنه؟ اما از هیچ الگوریتم خاصی پیروی نمی کرد و این اعصاب منو خورد می کرد. اون روزها هنوز سیاست رو نمی دونستم چیه تا از تلویزیون بیازر باشم مثل الان. اون وقتها بزرگترین سرگرمی ام تلویزیون بود.البته فوتبال با بچه ها هم خیلی وقتم رو به خودش اختصاص میداد اما تلویزیون مونس و همدمم بود.
توی تلویزیون کارتن ای کیو سان رو دوست داشتم. خیلی با شخصیت هاش ارتباط برقرار می کردم.فقط متوجه نمی شدم که چرا رابطه ای کیو سان با دختر حاکم یه جوریه(بعدها فهمیدم بهش می گن دوست دختر) . القصه. توی یکی از داستانهاش یکی از شخصیت های این انیمیشن برای اینکه ارزوش براورده بشه شروع کرد به دوش گرفتن با اب سرد. یعنی اموزش مازوخیسم به زبون ساده.
تا مدتها من این کار رو می کردم. تازه واسه اینکه تاثیر کارم بیشتر بشه می رفتم زیر دوش و بعد که خوب داغ می شد اب گرم رو می بستم. خدا می دونه چقدر با خلوص نیت کارمو انجام میدادم.واسه داداشم واسه بابام واسه مامانم و خواهر برادرام...واسه نمره های خوب خودم .....
خیلی وقت بود یادم رفته بود اما امروز یادم اومد.
فکر می کنم خیلی از کارهای ما ادم بزرگ ها مثل اون روزای کودکی مهندس هویج زیر دوشه. یعنی مازوخیسم به معنای واقعی و به همراه مقادیر زیادی سادیسم و مردم ازاری.اما تفاوتی که داره اینکه مهندس اون موقع ها نمی فهمید و اون کارو میکرد اما الان می فهمه و بازم همون قصه قدیمی. اقلا اون موقع یه نیت خوب داشتم اما حالا چی؟
توی روابط کاش بتونم به جایی برسم که واسه مردم هیچ رنج و ازاری نداشته باشم.کاش بتونم کسی رو اذیت نکنم.خیلی ها اومدن توی زندگی من و رفتن و خیلی هاشون با مدل همون دوش سرد .یعنی من فکر میکردم کار خوبی دارم می کنم اما نتیجه همون سینه پهلوهای بعد از حموم بود.
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 19:47  توسط مهندس هویج
|